شعر محمد قاسمی -امام حسن

 

 

#محمد_قاسمی

دلي كه عاشقه مِحَن داره
تو كشوره غصّه وطن داره
عاشق اونه كه تو دلش هر شب
روضه برا امام حسن داره

ميگن خداي كرمه آقام
صاحبه سفره ي غمه آقام
با اون همه مهربوني،حالا
بگيد چرا بي حرمه آقام ؟

براي چي نباشه باروني
چشماي من با اين پريشوني
كه قبر خاكيشم شده پُشته
پنجره هاي بقيع زندوني

با بي وفاها هم وفا مي كرد
درداي مردم و دوا مي كرد
بايد بپرسيم ما از اون شامي
با دشمناش چجوري تا مي كرد

چِل ساله از يه عدّه دلگيره
چِل ساله كه دلش يه جا گيره
هرموقع ياده كوچه مي اُفته
صد دفعه زنده ميشه ميميره

چهل ساله زخم زبون خورده
خيلي شده خاطرش آزُرده
هر باري كه مغيره رو ديده
چند روزي خنده رو لباش مُرده

مدينه غرق گريه زاري شد
خزون زندگيش بهاري شد
راحت شد از اون همه غم وقتي
زهر جفاي جعده كاري شد

تابوتشو رو شونه ها بُردن
به سمت بي كرونه ها بُردن
از كوچه اي كه مادرش رو ديد
به زير تازيونه ها بُردن

چشماي قاسم خيس بارونه
حال ابالفضلم دگرگونه
تيرا يه كاري با حسن كردن
پهلوي تابوتش پر از خونه

اي كاش بي نشونه ميرفتش
آروم و مخفيونه ميرفتش
بعد حسن اين حرف زينب بود
كاش داداشم شبونه ميرفتش

۵
از ۵
۷ مشارکت کننده