شعر ام البنین (لطیفیان)

بدون ماه قدم می‌زنم سحر‌ها را

گرفته اند از این آسمان قمر‌ها را

چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است

رسانده است به خانم کسی خبر‌ها را

نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده

گرفته اند از این پیر زن پسر‌ها را

چه مشکل است که از چهار تاپسرهایش

بیاورند برایش فقط سپر‌ها را

نشسته است سر راه، روضه می‌خواند

که در بیاورد آه …آه رهگذر‌ها را

ندیده است اگر چه، ولی خبر دارد

سر عمود عوض کرده شکل سر‌ها را

کنار آب دو تا دست بر روی یک دست

رسانده است به ما خانم این خبر‌ها را

بشیر آمد گفتی که از حسین بگو

ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو

ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی

برای خانه مولا که انتخاب شدی

به خانه‌ی ولله اعظم آمدی و

دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی

به جای اینکه شوی مدعی همسری اش

کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی

تنور خانه‌ی حیدر دوباره گرم شد و

برای چرخش دستار انتخاب شدی

پهار تا پسر آورده‌ای برای علی

که جای فاطمه ام البنین خطاب شدی

دلت همیشه چنین شوهری دعا میکرد

تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی

اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت

میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت

تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد

به چادر عربی تو خار گیر نکرد

تو را که فرق علی دیده‌ای و خونحسن

به غیر کرببلا هیچ چیز پیر نکرد

به احترام همان تکه بوریا دیگر

زمین خانه‌ی تو نیت حصیر نکرد

از آن زمان که شنیدی خزان گل‌ها را

هوای کوی تو باغ دل پذیر نکرد

چه خوب شد که نبودی و کربلا بینی

که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد

به نعل تازه گرفتند تا بدن‌ها را

به ضرب دست لگد میزدن زن‌ها را

علی اکبر لطیفیان

۵
از ۵
۵ مشارکت کننده

پربازدیدهای این هفته