شعر حضرت ام البنین (نعمتی)

ای جبرئیلم تا خدایت پرکشیدی
از مادر چشم انتظارت دل بریدی

جز ام لیلا کس نمیفهمد غمم را
من پیر گشتم تا چنین تو قد کشیدی

تنها نه دلگرمی مادر بوده‌ای تو

بر خاندان فاطمه روح امیدی
بر گردنم انداختی با دستهایت

زیبا مدال عزت «ام الشهیدی»
زینب کنار گوش من آهسته می‌گفت:

هرگز مپرس از دخترت از چه خمیدی

از خواری بعد از تو گفت و گفت: دیگر
بر پیکر مانیست جایی از سپیدی

یک تکه مشک پاره را تا داد دستم
فهمیدم‌ای بالا بلند من چه دیدی

از مشک معلوم است با جسمت چه کردند
وای از زمین افتادن، و از ناامیدی

باور نخواهم کرد تا روز قیامت
بی دست افتادی، به خاک وخون طپیدی

در سینه پنهان میکنم یک عمر رازم
پس شکل قبرت را دگر کوچک بسازم

قاسم نعمتی

نظر بدهید
انتقاد و پیشنهاد
پیام به ریاست شورا

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش